خرید بک لینک
۴ هفته مونده تا خواهرت به دنیا بیاد....خدا کنه همه چی خوب پیش بره.البته دو هفته هست که فشارم زیر ۸ میاد و سرم میزنم و ب کمپلکس تزریق میکنم.

تو هم ماشالله همه حرف میزنی........راستی دیگه مطب نمیرم.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ساعت 13:27 توسط - |

برچسب: مونده, نویسنده: مانی کاظمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:06

12 روز مونده تا خواهرت به دنیا بیاد البته اگه عجله نکنه ومثل خودت سورپرایزمون نکنه.....همه چی امادست دیشب بابا اینترنت رو وصل کرد ماهها بود قطع شده بود..................

این روزا خوابیدن خیلی سخت شده برام...سنگین شدم....کاش همه چی همونطور که میخوایم پیش بره..........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 11:55 توسط - |

برچسب: اینترنت, نویسنده: مانی کاظمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:06

اخرین سونو رو انجام دادم که متاسفانه اب دور نازنین کم شده و به 7 رسیده فوری خودمو به دکتر رسوندم گفت که تا 5 هم مشکلی نیست فردا برو برا nst.....اما اینقدر نگران بودم که بلافاصله تاکسی دربست کردم و رفتم بیمارستان برا تست که خوشبختانه خوب بود.....از اون شب همش اب میخورم و سعی میکنم استراحتم بیشتر باشه البته تو همه جارو ریخت و پاش میکنی هر روز جارو برقی میزنم از دستت...... استخاره زدم خوب بود............. + نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:39 توسط - |

برچسب: بازم,مشکل, نویسنده: مانی کاظمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:06

یه روز مونده

یه روز تا تولدت مونده دخملی.....................امروز رفتم ارایشگاه ابرو و صورت.خدارو شکر که به ارزوم میرسم و 12 بهمن دنیا میای.............................................مامانم و ارتا ظهر رسیدن.حالم خوبه خداروشکر.............همه چی امادست که بیایییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:18 توسط - |

برچسب: مونده, نویسنده: مانی کاظمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:06

بالاخره انتظار تموم شد و دخترم 12 بهمن دنیا اومد.ایندفعه خیلی اذیت شدم.....اما اخریش بود.با مامانم و بابات صبح رفتیم بیمارستان تقریبا" ساعت 7 15 بعد از تنقی.........................و شیو شدن به اتاق عمل رفتم ساعت 8 دکتر اومد خیلی استرسی شدم سوند و بتادین و دکتر بیهوشی و یه نفس عمیق.........................................پشیمون بودم یعنی اگه یه ثانیه بیشتر طول میکشید فرار میکردم.فقط خودم میدونم و میفهمم....دلیلی برا بیشتر توضیح دادن ندارم برا خودم بمونه....... بعد از عمل توی ریکاوری درد داشتم اصلا" مثل اولی نبود شاید چون همزمان plهم انجام دادم بود....اولین سوالم این بود که بچم چند کیلو بود دو

برچسب: تولد,دوباره, نویسنده: مانی کاظمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:06

تولد پن سالگیت دوروز دیگس...دوستاتودعوت کردم

خیلی اخلاقت بهتر از قبل شده...جدیدا جواب میدی به غر زدنام...وخوشحالم ازین بابت....مهد نگار برات عالی بوده...خداروشکر ....خواهرت هم مدام میگه خودت که نداری.....کلی باحال شدید شیطونیاتون باهم هست....باهم سرگرمید...خداروشکر شمادوتارو دارم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 15:57 توسط - |

برچسب: تولدت,نزدیکه, نویسنده: مانی کاظمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:06

سال جدید

از سوم تا 12 رفتیم خونه مامان گوهر...نانی هم شیشه شیرش شکسته بود دیگه قبول نمیکرد هیچ شیشه ای رو....توی لیوان بهش شیر میدیم...هرجا دعوت میکردن چون به شلوغی عادت نداشت جیگرمو خون میکرد......20 تا 24 اسفند هم کیش بودیم عالی بود.....نانی الان شعرمیخونه عروسک قشنگ من.....

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 12:24 توسط - |

برچسب: جدید, نویسنده: مانی کاظمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:06

سلام.عمو ایمان اومده که عروسی کنه...دو سه شب هم دیدیمش.ایشالا خوشبخت بشه واقعا انسان شایسته ای هست.

+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر ۱۳۹۵ساعت 22:1 توسط - |

برچسب: اومدن,عموایمان, نویسنده: مانی کاظمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:06

دلگیرم

چقد دلم گرفته...کوچولوهای قشنگم دارید بزرگ میشید...خیلی مواظب خودتون باشید.دوس دارم کنارتون باشم همیشه...اگرچه شدنی نیس شما بزرگتر بشید میرید پی زندگیتون بایدم اینطور باشه...من تنها میمونم...اشکای الانم برا همینه.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 2:16 توسط - |

برچسب: دلگیرم, نویسنده: مانی کاظمی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:06

صفحه بندی